گریوان gerivan

آئینه‌ی وسط
 می‌گویند؛ شرکت‌های پیش‌رو، آئینه وسط خودروهای خود را برداشته، و مدعی هستند؛ که قصد ندارند؛ به عقب نگاه کنند؛ بلکه مقصد و نگاهشان به آینده و رو به جلوست. با واکاوی ذهنیات خویش؛برعکس این بیان یا اقدام سمبلیک؛ غالب نوشته‌هایم با استفاده از آئینه‌های بغل و وسط بوده؛ و در هر مورد که قصدی برای ذکر خواسته‌ای بوده؛ خواسته و ناخواسته، از گذشته یادی شده است.
  امروز با این‌که فرصت اندکی به دست آمد، تا شرحی برحال و احوال، تغییر نیافته‌ی خویش در فصل تغییرات، داشته باشم باز هم؛ ذهنیات هفته‌ی آخر سال رهایم نمی‌کند. آخه ما هم به سن وسال کودکی و نوجوانی در دیار خود سر و سامانی داشتیم. رسم ورسومی و فرهنگی منحصر به فرد داشتیم. آخر چارشنبه‌ی ما با چهار شنبه‌سوری نسل امروز فاصله بسیار دارد. جرجرهائی که خیلی سریع شعله‌ور می‌شدند؛ از روزها و شاید هم از ماه‌ها پیش تدارک شده در باربند دروازه انبار می شد.خلته‌ی بچه‌ها به حدی کوچک دوخته می‌شد که غیر از سکه چیز دیگری جا نداشته باشد. شب چارشنبه بچه‌ها به پشت بام‌ها رفته و خلته‌ی خود را از بوخوری خانه‌ی همسایه‌ها و آشناها به پائین انداخته و صدا می‌زند که: خله خله، خلتم به، دامدک کولتمه به. همسایه و قوم و خویش، مبلغی پول و یا هدیه‌ای دیگر، درون خلته گذاشته و می گوید که بکش بالا.بعضی وقت‌ها صاحب خانه شیطنتی کرده و به جای هدیه یا همراه آن،ذغال یا آتش برافروخته ای را درون خلته‌اش می‌گذاشتند.
 آتش چارشنبه‌سوری هم از قبل با ( با معذرت و کسب اجازه از دوستان منابع طبیعی و یا جنگلبانی آن روز) تدارک جرجرها و یوشان‌ها، در کوچه و یا حیاط‌های بزرگ آن روز برپا می‌شد. همه از پیر و جوان، عروس و داماد، از روی آتش پریده؛ می‌گفتند: چله چخده، بهار گلده، گاورنچله نهار گلده.
 وقتی از آئینه وسط به این بخش از تاریخ خود حداقل در گریوان رو می‌کنم. چشم اینه برداشته به جلو که نگاه می‌کنم؛ رفتار جوانان امروزی برایم توجیه پذیر می شود. اگر قرار باشد که جوان امروز هم به سنت‌های نیاکان پای‌بند باشد که ظاهرا هست؛ باید در کجا آتشی برافروزد که خسارات آن کمتر از مواد منفجره‌ی مورد استفاده‌ی امروزی او باشد؟ هیزم‌های مورد اشاره‌ی بالا مثل جرجر و یوشان و توپه گینه و...سریع آتش گرفته و به‌زودی هم خاموش می شوند. اولا بچه‌های امروزی نه دست‌رسی به این‌ها دارند ونه صلاح است که این بوته‌ها را از کوه و دشت‌های فقیر شده‌ی این سال‌ها کنده و به شهر و روستای خود بیاورند. آسفالت‌های نیم‌بند پیمان‌کاران شهرداری هم تاب و توان آتش هیچ هیزمی را ندارند. پس نتیجه آن می شود که این گونه خواسته‌ها به‌روز شده و با تکنولوژی روز درآمیخته؛ و موقعیتی را می سازند که آن شب تا ساعت 30/12که من بیدار بودم، خاطرات زمان جبهه‌ی و جنگ را برایم، تداعی کنند. شدت این انفجارها و تداوم و تکرار هریک از آن‌ها به‌حدی بود که نگران بودم نکند؛ صبح خبرهای ناگوار دور از انتظاری را بشنوم.
 بازم این آینه وسط رهایم نمی‌کند هرچند که جلوئی‌ها حرکت کرده و مجبورم به پیش روم.



نویسنده :الیاس پهلوان - ساعت 11:54 روز شنبه ۷ فروردين ۱۳۸۹   |    یک نظر   |    لینک ثابت   |   

خاطراتی زمستانی

مي خوانند ملاحان سرودي :

اگر باران به کوهستان نبارد به روزي دجله گردد خشکسالي

     سال‌های پیش سرودهای انقلابی نمود زیادی در صدا و سیما داشت. شاید دهه‌ی آخر صفر از ملاحظاتی باشد که باعث شده، رنگ و بوی انقلاب اسلامی 57 کمتر شده و به پخش بخش‌های گزینشی از سخنان امام، اکتفا شود. در هر صورت همین مقدر هم کافی است تا روزهای زمستان 57 برای افرادی که آن روزها را درک کردند تدائی گردد. زمستان آن سال نسبت به سال های پیش از آن برف کمتری می‌آمد. سابقه‌ی سرمای بجنورد و زمستان‌های طولانی گریوان، باعث می‌شد تا گرمای خورشید 57 به مزاق خوش آمده و مثل دیگر تصورات خویش که شاید پیک احساسات و خوش‌بینی‌های امثال ما بود، توجه فوق‌العاده‌ی خدائی را از اعمال خویش داشته باشیم. با همین تصور و اعتماد به نفس زایدالوصف، شعارمان این شده بود که "به کوری چشم شاه زمستانم بهاره" متاسفانه این بهار در زمستان در اکثر سال‌ها تداوم یافته و به حدی رسید که کلوخ‌های مزارع گریوان هم خیس نمی‌شود. هفته‌ی گذشته وقتی برای راه‌پیمائی به سمت سرچشمه می‌رفتم، حتی نگران پیمودن راه با کفش‌های معمولی روی آسفالت هم نبودم. 90 دقیقه راه و بی‌راه، در پستی و بلندی، دریغ از تغییری در ظاهر کفش‌ها. حال آن که، دوران کودکی و نوجوانی ما، بدون چکمه، نه در بیابان که داخل گریوان نیز نمی‌شد، راه رفت. بهمن‌های پیشین را سایه‌وار در ذهن دارم اما، بهمن 57 و بهمن 88 را ثبت شده در تاریخ خویش می‌بینم که شباهت‌های زیادی به‌هم دارند. صبح الطلوع که جو را متغیر دیدیم، پسرم انتظار تغییر آن‌چنانی و انقلابی زمستانی را داشت. ولی من، بی‌هیچ توجه مثل هر روز خودروی ضعیف خویش را به خیابان رانده، بی‌ملاحظه‌ی چندپرک برف با سرعتی همیشگی به سوی مقصد خویش راندم. گوئی تجربه‌ی سال‌های زمستانی، امروز برفی را هم نوید تغییری نبوده و آن چه می‌پنداشت پسرکم، سرابی بیش نبود. شاید او باید، زمستان های زیادی را بی‌‌‌خز بگذراند، تا آن‌چه، من به گفته‌های پدرسالخورده ام بی‌توجه بودم، در سالیان بعد به چشم خود ببیند.



نویسنده :الیاس پهلوان - ساعت 22:19 روز يکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸   |    یک نظر   |    لینک ثابت   |   

تلاش شیاطین و غفلت انسان

     آن‌چه نزدیکان و همراهان امام در خصوص ایشان می‌گویند، یک بحث است و آن‌چه در سیره‌‌‌ی ده‌ساله‌ی امام دیده شده و یا در صحیفه نگاشته شده یک بحث دیگری است. گفته‌های ارادتمندان ایشان به سبب زاویه دید هر یک، متفاوت می نماید از دیگری و شاید مستند برای همه‌ی امور نه‌گردد. ولی آن‌چیزی که در بیان و نوشتار حضرت‌ش آمده به جهت اطلاع وپیش‌بینی او بعد خودش، فقط دست‌خط و گفتارش را ملاک استناد و عمل قرار داده است. متاسفانه اختلاف و برداشت‌های چندگانه نه در فرهنگ که در دین و مذهب ما هم سابقه‌ای طولانی دارد. توجه امروزی به عکس امام، واقعا عکس کردن امام است. طبق قانون فردی که جرمی را مرتکب شده باید خودش پاسخ‌گو باشد حتی خانواده و اهل منزل او هم نه باید، از خطای او در مشکل و سوال افتند، تا چه رسد به دوستان و هم مسلکان و... چه معنا دارد که امامی که حاضر نه‌بود لحظه و روزی کشور برای موضوع خاصی با مشکل مواجه و یا تعطیل شود، چند روز و چند ماه با بحران مواجه گردد. حال اگر کسی در این رابطه و یا هر ارتباطی خلافی مرتکب شده خصوصا که از او عکس( خودش) و فیلم هم دارند، و یا کسی که اعتراف می‌کند خطائی را مرتکب شده برخورد نمایند. نه‌کند این موضوع مستمسکی برای ماه محرم شده و عزای مردم را به عزایی دیگر تبدیل نمایند. این مسائل سابقه دار شده ، موضوعاتی در کشور اتفاق می‌افتد، که فرصت‌هائی مثل ماه مبارک و محرم‌الحرام با حاشیه‌های فراوان به حاشیه رانده شده و اصل موضوع از دست‌رس دور می ماند. البته شیطان بی‌کار نیست. هر کسی را به نوعی مشغول می دارد، تا از یاد معبود غافل شود. زیاد دیده شده که در عزای عزیزی بی‌جهت می‌خندیم و یا عروسی را به دعوا و نزاع آلوده می‌کنیم.



نویسنده :الیاس پهلوان - ساعت 14:1 روز چهارشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۸   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

به سپیدی برف
    شاید تغییر هوا و روی سپید شهر عاملی بوده تا دمای ثابت وبی‌روح انگشتانم به جنبش آمده و در وادی چه‌کنم، چه‌کار کنم، وا÷سین روزهای سرد پائیزی، مطلبی نه در خور حال‌روزم که باشد از برای به روز کردن این مجاز مکان استیجاری رسته از بداخلاقی‌های موجری که به هر بهانه‌ای، قرارداد اجاره را یک‌طرفه و بی‌هیچ اخطاری، هم‌چون رحمت شمسی خانوم، ملغی کرده، اسباب واثاثیه‌ی مستاجران بی‌جا و مکان را در هوای سرد زمستان اخوانی، به کوچه‌های دل‌تنگی روزگار غریب می‌ریزند تا مایه‌ی عبرت خاص و عام گردند. من از هوای سرد وحشت نه دارم، سال‌های سال است که آن برف‌های کوچه بست را نه‌دیده‌ام. یادش به خیر برف که می‌امد چله‌مست می شدم.  با پشت لب‌های تازه سبز شده و قندیل بسته به سوی کسب آن‌چه که آن روز شاد و امیدوار به دنبالش بودیم، دو شیفت طی طریق می کردم. شاد و امیدواری را از آن روی به خاطر دارم که آن یار دبستانی‌ام در یکی از آن طی طریق‌های شتابان، صدایم کرد: آی خره دنبال این کارا نه‌دو آخر وعاقبت نه‌داره، برو درس به‌خوان. و او بعدها پزشک شد و من با عشق آبادی و سر سبزی، کارمند. می‌گفتم که ما همه‌ی ایران را هم‌چون شمال سبز می‌خواهیم. به همین امید خیلی کارای خوب وبد کردم. تراکتورها و مخربین مراتع را که شبانه و در خفا بوته‌های مرتعی و جنگلی  را کنده و زراعت کشت می‌کردند، از مراتع می‌راندم  ...
 هنوزم با این‌که از سرما می‌لرزم، اما مست وشادم. برف را صدا می‌زنم ولی از روح زمستانی می ترسم. چه آن‌وقت که مستاجربودم از ترس اسباب‌کشی زمستان با موجران سر سازش داشتم وچه آن‌گاه که مستاجر گرفتم، مدارا کردم که او یک دست در جیب ودست دیگر برجهاز از این در به آن در نه‌شود. و حال نگران زمستان‌های فرزندان خود و بچه‌های ناشاد ترسان از زمستان، هاج و واج میانه‌ی راه، چشم دوخته به بهار خرم و شادی‌ها...



نویسنده :الیاس پهلوان - ساعت 11:27 روز چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

ضیافت‌الله

   هر عضوی اگر وظایف خود را برای مدت زیادی تعطیل کند، اختیار آن عمل یا وظیفه از او سلب می‌شود. ظاهرا این قاعده در همه‌ی سیستم‌های زنده جاری وساری است. سیستمی مثل بدن انسان، سیستم‌های اداری، اجتماع و... برای امتحان مدتی یکی از چشم‌ها را ببندیدو یا یکی از دست‌ها بر گردن آویزید، بعد مدتی خواهید دید که این اعضاء از انجام وظیفه‌ی خود، حداقل برای مدتی عاجز هستند.
  راستش این مقدمه‌ی کوتاه در اولین فرصت به‌دست آمده برای نوشتن ویا بهانه‌ای برای آپ‌، در ذهنم خطور کرد و دلیلی است بر همه‌ی کم‌‌‌‌‌کاری و خودسانسوری‌های اخیر. مدتی است نمی‌دوم، پاهایم، تحرک گذشته را نه‌دارند، زمانی است که نمی‌نویسم، ذهنم فلج شده و انگشتانم مسیر عبور روی کیبورد را از یادبرده‌اند، دیر وقتی است برای توجیه اوضاع سیاسی برای فرزندانم حرف قابل دفاعی نه‌دارم و....
   اما تادلتان بخواهد، شنیده ودیده‌ام. در مورد این آخری زیاد دیدن(صفحه‌ی مانیتور و تلویزیون) نه‌تنها اثر مقدمه‌ی گفته شده را نه‌دارد، بلکه ضعف ونابینائی راهم حادث می‌شود. شنیده‌ها ودیده‌ها راهم که همه دیده‌اند، این‌که من باز به‌گویم هر آن‌چه حتی یک‌روز از این شصت روز را چه گذشت و چه فکر می‌کردیم چه شد، برای خود یادآورتلخ‌گامی‌ها باشم  وبرای بقیه ملال اندر ملال. ولی آن‌چه دراین روز وشب‌های عزیز می‌توان گفت آن‌که: عزیزان عزیزتر می‌شوند هرچند که بدخواهان وکینه‌توزان، قصد خوار کردنشان داشته باشند، وخائنان هرچه کنند، با آب کوثر هم، نه‌توانند، پاک کنند آثار خیانت خویش. این ماه خداست و خود اوست پاداش اعمال روزه‌داران.



نویسنده :الیاس پهلوان - ساعت 11:56 روز شنبه ۷ شهريور ۱۳۸۸   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

سومی‌ها
   هزار جور آکروباسي ذهني و فکري وعاطفي را از سر گذراندم تا بتوانم با قرائتي جديد و به روز، آن اصول اوليه مقدس را رنگ و بوي زندگي و روزمره بدهم تا به تاريخ سپرده نشود......
  با خودم گفتم در هر دو صورت من همان کار هميشگي يک شهروند منتقد را خواهم کرد: فضولي، نقد، پرسش و...ديگر هيچ کس به من نخواهد گفت: به تو چه؟ يا تقصير همين شماها بود. من بازيچه شدم، بازيچه يک اميد و حالا همين نسلي که سومش مي‌خوانند گريبان مرا گرفته است که چرا به بازي ادامه نمي‌دهي. اگر راي نمي‌دادم امروز کسي گريبان مرا نمي‌گرفت که چرا پيگيري نمي‌کني. من همه جور پيگيري را مي‌شناختم به جز پيگيري راي. راي دادن مرا ملتزم مي‌ساخت و همين التزام مرا مکلف مي‌کرد و همين تکليف مرا محتاط مي‌کرد. با اين وجود همه را پذيرفتم. با خودم گفتم اشکالي ندارد تازه شده‌اي رئاليست، خداحافظ اتوپيا. تازه شده‌اي رفرميست، خداحافظ راديکاليسم. تازه شده‌اي قانونگرا خداحافظ... اصلا در مخيله سياسي- عقيدتي‌ام حتي براي يک لحظه نمي‌گنجيد که راي دادن بشود اقدامي پر مخاطره و يا حداکثري. ...

تاريخي كه سياستمدار براي مردن وارد سياست مي‌شود وبرای قهرمان شدن می میرد ، آدمها مثل برگ خزان کشته میشوند ولي نامشان باقي مي‌ماند.....
  اما امروز الگوي ما فرق كرده است. افرادي كه مخاطب اين اعترافات هستند درس خوانده‌اند، دانشگاه رفته‌اند، استدلال مي‌كنند براي آنها مردن زير شكنجه ارزش نيست. آنها براي دفاع از «زنده بودن» و به رسميت شناخت زيستشان در اين مملكت است كه اعتراض مي‌كنند. گذشت آن زماني كه « در رد تئوري بقا» رساله مي‌نوشتند الان همه حرف از " اثبات تئوري بقا" است جنبش فعلی جنبش چريكي نيست كه "قهرمان" بخواهد....



نویسنده :الیاس پهلوان - ساعت 11:35 روز چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۸   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

تورجـــــــان
 نیمه‌ی اول سال گذشته وقتی کسی با لحنی ناراحت قصد داشت اغلب طبله‌ها و نوع آموزش‌هایشان را نکوهش کرده و به دور از نسل امروز، آکثریت آنان را یکی دانسته و به قول معرف همه را با چوب به‌راند، تعدادی از طلبه‌ها و روحانیان  با گرایش‌های متفاوت سیاسی ولی منصف و مردمی از جمله وبلاگ طلبه‌هائی مثل فرزند شهید فتحی را مثال آوردم. با توضیحات بیشتر، گوئی آرام گرفته وقانع شد که نه‌باید  مسائل جامعه خصوصا سیاسی را، فقط سیاه وسفید دید، بلکه طیف‌های زیادی از رنگ‌ها مختلف از دامنه‌ی سفید تا سیاه قابل مشاهده است.  هیچ‌کدام از این طیف‌ها قابل انکار نه‌بوده و  نمی توان نادیده انگاشت.
  نویسنده‌‌‌‌‌‌‌ی تورجان از زاویه‌ی دید خود مسائل جامعه خصوصا حوزه و طلاب را بررسی می‌کند که برای خیلی از ما که به امور حوزه و روحانیت آشنا نیستیم، جالب و خواندنی است. عنوان زاویه‌ی دید خودشان را از این باب آوردم که در تحلیل‌های  ایشان جناح و افراد خاصی مد نظر برای انتقاد نیست.  وی حتی سخنان مرجعی مثل آیت‌الله صانعی را هم نقد کرده و بر بعضی نظرات‌شان خرده گرفته اند. او نقد به تعبیر خودشان بی‌رحمانه‌ی نوشتار ویا گفتار افراد وشخصیت‌ها را با کلماتی بهداشتی عنوان می‌کنند که امکان سوء استفاده از آن‌ها مسدود می‌شود. در توضیح بی‌رحمانه‌ی نقد آورده که رمز ماندگاری کتاب‌های دکتر شریعتی در معرز نقد بودن آن است.(شریعتی چهل سال است که بی رحمانه نقد می شود )
   اگر بزرگان حوزه حتی به اندازه‌ی ایشان در تحلیل مسائل و مشغله‌های ذهنی جوانان همت می‌گماردند، شکاف نسل‌ها به عمق امروز نمایان نمی‌‌‌شد.



نویسنده :الیاس پهلوان - ساعت 2:28 روز شنبه ۱۳ تير ۱۳۸۸   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

احسان شریعتی در بجنورد 

 

    هفته قبل وقتی گزارش حضور احسان شریعتی پسر معلم شهید دکتر علی شریعتی در بجنورد  و صحبت‌های ایشان خواندم، متوجه نکاتی شدم که حاکی از پختگی واطلاع وی از اوضاع ایران داشت. در دهه شصت وقتی تب گفتگو ومباحثات بالا بود احسان هم جوگیر شده و حرفهائی می‌زد که گروه‌‌‌‌ و دسته‌های سیاسی آن روز به واسته‌ی نفوذ کلام دکتر از بحث‌ها و نظرات او برداشت‌ها و بعضا سوء استفاده‌هائی می کردند. کس وکسانی به ایشان یادآوری کرده بودند که بهتر است شما بروید دنبال درس خواندن وفعلا وارد این مباحثات نشوید. احسان به این توصیه و یا خود خواسته سال‌هاست که مطالعه کرده و مدارج عالی دانشگاهی را طی کرده است.انصافا مطالب ایشان در میان جمعی از دوست‌داران دکتر شریعتی در بجنورد نشان از عمق یافته‌هایش بوده وبه‌حق شایستگی فرزند آن پدر و آن شمع روشن انقلاب را دارد.نکات قابل تاملی در بیانات ایشان است که شاید در نگاه بدوی روشن‌فکرانه باشد، ولی به درد مسائل اجتماعی وسیاسی روز هم می‌خورد.  درود خدا بر شریعتی و دوستان راستینش باد.



نویسنده :الیاس پهلوان - ساعت 1:37 روز دوشنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۸   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

اما این‌کجا و آن‌کجا
پرده‌اول
   صبح‌‌الطلوع وقتی نفس‌نفس زنان به منزل برمی‌گشتم، این‌بار آن جوان نمکی را دست به افسار ایستاده در کنار الاغ نحیف دیدم. کمی دورتر در هوای گرگ و میش منتظر همکاری که  یافته‌هایش از محوطه‌ی مجتمع مسکونی را به ارابه‌ی کج‌ و معوج پشت درازگوش منتقل می کرد. به سحرخیزی و تلاش‌شان آفرین گفتم. قطعا آنان ساکن این منطقه نیستند و از راه دوری، به این‌جا آمده‌اند. خیلی زودتر از من بیدار شده وبیشتر از آنچه من دویده‌ام، دویده‌اند. یحتمل این کار هر روز ایشان است و من نه اگر هم به‌خواهم ...  آنان تمام روز می‌دوند تا شکم و شکم‌ها سیر کنند و من این اندک می‌دوم تا از تمام روز خورده‌هایم به‌رهم برای خوردن. او می‌دود و من  می‌دوم. اما این کجا و آن کجا.

ما هستیم
پرده دوم
  این پرده کمی تا قسمتی بی‌ربط پرده‌ی اولی است. آن جوان را دست به افسار نگه داشته توجهی به دیوار پشت سر ایشان داشته باشیم. روی آن نوشته شده " ما هستیم" این جمله را را در خیلی جاها دیده بودم ولی هیچ‌موقع به اندازه‌ی امروز و روز مرور عکس‌های گرفته شده در نیمه‌ی اسفند گذشته توجهم را جلب نه‌کرده بود. مست مقهور عظمت قلعه‌ی دوره‌ی صفوی در بیرجند، عکس‌هائی گرفته بودم که آن روز جز دیوار بلند و کاه‌گلی به چیزی حتی به آدم‌های اطراف، در آن غروب زیبا هم توجهی نه‌کرده بودم. با نگاه امروز غیر ازقلعه باشکوه، پیر زن نشسته بر روی سکوی وسط قلعه و جمله‌ی نا مانوس " ماهستیم" نیز نمایان است. می‌توان حدس زد که پیرزن ناتوان از عبور ار راه‌روهایتنگ و پله‌ها باریک،از صعود به قلعه باز مانده است. اما این جمله به چه معناست، هنوز برایم نامفهوم است. با توجه به تکثیر آن در سطح وسیع و احتمالا در همه‌ی شهرها شاید از جنس آن جمله‌ی ما می‌توانیم، ویا از نوع خواسته‌‌‌‌‌‌‌ی همان‌هائی باشد که غم نان ندارند. می‌گویند هستند ولی نیستند. مثل دویدن من ودویدن آن جوان نمکی.



نویسنده :الیاس پهلوان - ساعت 10:3 روز چهارشنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۸۸   |    یک نظر   |    لینک ثابت   |   

اندر باب سال تحویل در گریوان و شروع کار در اداره در اجرای برنامه‌ای تمام تعطیلات را اداره و شهرستان‌ها بودم وحتی بیش از روزهای عادی با تعدادی از همکاران مشغول کار بودیم، و یک‌باره با آمدن خیل کارمندان متوجه شدیم که تعطیلات نوروز تمام شده ووضعیت به حالت سابق برگشته است. می‌توان گفت که نوروز وتعطیلاتش، آن چهار روزی (حتی تا سیزده روز) نیست که تقویم‌های شمسی از زمان حضرت خیام اعلام می فرمایند، بلکه نوروز همان پانزده روزی است که در ادارات و خیابان‌ها وبازار خبری از فعالیت نیست. فرهنگ وباور مردم هم، همین است. در روزهای به ظاهر اداری قبل از پانزدهم فروردین مراجعه کننده‌ای نمی‌آید که آن قلیل کارمندان را از تنهائی در آورده وتبریک عیدی بدیشان گفته باشند.واین قانون نانوشته‌ای شده که همه‌ی به احترام گذشته وجز گلایه وشکوه‌ای کوتاه در حد حرف‌های معمول دیگر کاری نمی‌توانند انجام دهند. امروز اداره‌ی ما بی‌شباهت به ساعات اولیه‌ی سال تحویل در گریوان، نه‌بود که مردم بعد از زیارت اهل قبور، به پائین پله‌های مزار آمده صف می‌بندند. اگر هوا وساعت مناسبی از سال نو باشد، صف جماعت مردان به حدی می‌رسد که افراد از فرط مصافحه و تبریک گفتن در آخرای صف نای حرف زدن ندارند. و می‌توان فهمید که بندگان خدا در مواجه با یکدیگر به یک سر تکان دادن و دست‌ها را به هم رساندن اکتفا می‌کنند. در این بین وای به حال افرادی که خویش‌یت نزدیک با بعضی‌ها داشته ویا این‌که از شهرهای دیگر به گریوان رسیده باشند، آن‌جاست که اگر صورتش را چپه تراش کرده باشد، باید پیه‌ی سیخ‌های خشن آن کشاورزان عزیز ما را که شام و مدینه برایشان یکی است، به تن صورت نازک ومبارک خود بمالند. فرقی نمی کند که این صورت را برای چه مقصد و مقاصد آماده کرده‌اند. مهم این‌است که این‌جا باید رنج سفر را به جان به‌خرند و تا اطلاع ثانوی سوزش زیبای روی آفتاب نه‌دیده‌ی خویش را تحمل فرماید. مگر اینکه انواع لوازم آرایش و مرطوب کننده‌های تسکین بخش را در انبان اهل عیال خویش از قبل تدارک دیده باشد. القصه قصد این بود که به‌عرض برسانم، در ورودی اداره‌ی ما وحتما سایر دوایر بهرمند از نظام بوروکراسی و دیوانسالاری، گشوده شده به روی کارمند ومشتریان در سال جدید، به سان پای پله‌های گورستان گریوان بود. اما این‌جا نامنظم و در هم فرو رفته وبعضا بعضی‌ها بیگانه با آداب مرسوم در گریوان که هیچ تبعیضی را بین خرد وکلان، آشنا وناآشنا وحتی دوست ودشمن بر‌نمی‌تابد وهمه را از یک طرف از پای پلکان تا به انتها، که شاید به سه‌راهی سرچشمه رسیده باشد، شامل می‌شود وکسی را از مصافحه وتبریک وماچ و بوسه بی‌نصیب نمی‌گذارد. فرق دیگری هم گریوان با اداره‌ی ما داشت وآن اینکه در مواجه‌های بعدی هم از ترس اینکه شاید اشتباه کرده باشیم وطرف را در آن روز موصوف ندیده باشیم، باید به نیت قضا ویا تکرار از شوق سال نو هم‌دیگر را در بغل گرفته و دیده بوسی نمائیم. اما در این دیار با وجود قلت شاغلین، بعد از عبور از پله‌های اداره، نیازی به ابراز احساسات نیست مگر اینکه عضو گروه غیر رسمی اداره بوده ویا در یک واحد، همکار باشی که مواجه شدن رااجتناب ناپذیر می‌کند.



نویسنده :الیاس پهلوان - ساعت 5:19 روز شنبه ۱۵ فروردين ۱۳۸۸   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

12




خانه
آرشیو وبلاگ
ایمیل مدیر وبلاگ


آرشیو مطالب

شهریور1389-2 پست
مرداد1389-2 پست
تیر1389-2 پست
خرداد1389-4 پست
اردیبهشت1389-2 پست
فروردین1389-2 پست
اسفند1388-1 پست
بهمن1388-1 پست
دی1388-2 پست
آذر1388-2 پست
مهر1388-2 پست
شهریور1388-2 پست
مرداد1388-2 پست
تیر1388-2 پست
خرداد1388-3 پست
اردیبهشت1388-2 پست
فروردین1388-5 پست


موضوعات

زیست‌محیطی
اجتماعی
اقتصادی
سیاسی
محلی
گریوان و گریوانی‌ها
علمی
کشاورزی
فرهنگی
ادبی
تاریخی
آموزشی
بجنورد
مذهبی
تصویری


مطالب اخیر

گریوان
زبان مادری
هسته‌های تحول
بازنشستگي
به‌ بهانه‌ی خاطرات
جام جهانی فوتبال
سفر سبزوار
براي سالوك
نيمه خرداد
اتفاقات خردادماه
شهر و شهروند
عیدگاه(2)
عیدگاه(1)
خاطرات چارشنبه
تولد پیامبر


پیوندها

گریوان

گریوان

بلاگدون

بلاگ‌فا
گریوان‌نیوز


نویسندگان وبلاگ

الیاس پهلوان



پیوندهای دیگر

پاراگلایدر و هواپیمای مدل بجنورد



آمار وبلاگ

بازدید امروز: 6
بازدید دیروز: 6
بازدید ماه جاری: 12
بازدید کل: 6549