به سپیدی برف
شاید تغییر هوا و روی سپید شهر عاملی بوده تا دمای ثابت وبیروح انگشتانم به جنبش آمده و در وادی چهکنم، چهکار کنم، وا÷سین روزهای سرد پائیزی، مطلبی نه در خور حالروزم که باشد از برای به روز کردن این مجاز مکان استیجاری رسته از بداخلاقیهای موجری که به هر بهانهای، قرارداد اجاره را یکطرفه و بیهیچ اخطاری، همچون رحمت شمسی خانوم، ملغی کرده، اسباب واثاثیهی مستاجران بیجا و مکان را در هوای سرد زمستان اخوانی، به کوچههای دلتنگی روزگار غریب میریزند تا مایهی عبرت خاص و عام گردند. من از هوای سرد وحشت نه دارم، سالهای سال است که آن برفهای کوچه بست را نهدیدهام. یادش به خیر برف که میامد چلهمست می شدم. با پشت لبهای تازه سبز شده و قندیل بسته به سوی کسب آنچه که آن روز شاد و امیدوار به دنبالش بودیم، دو شیفت طی طریق می کردم. شاد و امیدواری را از آن روی به خاطر دارم که آن یار دبستانیام در یکی از آن طی طریقهای شتابان، صدایم کرد: آی خره دنبال این کارا نهدو آخر وعاقبت نهداره، برو درس بهخوان. و او بعدها پزشک شد و من با عشق آبادی و سر سبزی، کارمند. میگفتم که ما همهی ایران را همچون شمال سبز میخواهیم. به همین امید خیلی کارای خوب وبد کردم. تراکتورها و مخربین مراتع را که شبانه و در خفا بوتههای مرتعی و جنگلی را کنده و زراعت کشت میکردند، از مراتع میراندم ...
هنوزم با اینکه از سرما میلرزم، اما مست وشادم. برف را صدا میزنم ولی از روح زمستانی می ترسم. چه آنوقت که مستاجربودم از ترس اسبابکشی زمستان با موجران سر سازش داشتم وچه آنگاه که مستاجر گرفتم، مدارا کردم که او یک دست در جیب ودست دیگر برجهاز از این در به آن در نهشود. و حال نگران زمستانهای فرزندان خود و بچههای ناشاد ترسان از زمستان، هاج و واج میانهی راه، چشم دوخته به بهار خرم و شادیها...
نویسنده :الیاس پهلوان - ساعت 11:27 روز چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸
|
نظر دهید
|
لینک ثابت
|